امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

امیر علی هستی مامان و بابا

بی خوابی پسرمان

  دیروز بعد از اومدن به خون با وجود خستگی زیاد اول تورو خوابوندم وشروع کردم به خونه تکونی .شب قبل کابینت ساز اومده بود و تمام خونه پراز گرد و خاک اره شده بود اول جارو کردم  وشروع کردم به جابجایی .خداروشکر توهم سه ساعتی خواب بودی و من از فرصت استفاده کردمو کلی کارام جلو افتاد . ولی شب هر کاری میکردم نمیخوابیدی منم مجبور شدم برات کارتون بره ناقلا رو بذارم و خودمون هم خوابیدیم .تو هم بعد از تموم شدن کارتون خواب رفته بودی فکر کنم حدود ساعت ٢ بود که دیدم کنارم خوابیدی .مامانو بابا رو ببخش که خسته اند و نمیتونن بیشتر از این برات وقت بذارن.  عاشقونه دوست داریم ...
5 ارديبهشت 1391

بادکنک

  این بادکنکا رو گذاشتم تا بهت بگم خیلی بادکنک دوست داری وهمیشه سربادکنک با دایی عرفانت دعوا میکنی و مامان جون هم برا دوتاتون بادکنک باد میکنه و تا ١ساعت سرگر م میشید و کلی خوشحال و شاد بازی میکنید .اخرشم تو بادکنکارو میترکونی ،بدون هیچ ترسی   ...
5 ارديبهشت 1391

تعطیلات پایان هفته

پسرم !تو هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و ما یک قدم به پیری نزدیکتر. هر وقت که از اداره میام پیشت این رو با تموم وجودم حس میکنم که برزگتر شدی و کار و کردار جدید و کلمات جدیدت باعث  میشه خدارو شکر کنم .برات گفته بودم که علاقه زیادی به حیوانات داری.البته تو این زمینه به بابایی رفتی .روز چهارشنبه یکی دیگه از ماهی های تنگ مرد و تو مدام میگفتی ماهی .    وقتی هم بابا از اداره برگشت تو پریدی جلوی در و با اشاره به تنگ پشت سر هم میگفتی مایی  مایی مایی  ... . بابا هم اولین کاری که کرد ماهی مرده رو دراورد و بعد لباساشو عوض کرد. پنجشنبه و جمعه فقط در حال عید دیدنی و گشت و گذار بودی. صبح بردمت درمانگاه برای قد ...
3 ارديبهشت 1391

تولدت مبارک

پسر عزیز تر از جانم سلام "بالاخره بعد از ۹ماه ۱۲ روز تاریکی پا به این دنیا گذاشتی .روز دوشنبه ۲۴/۳/۸۹مصادف با اول رجب سال ۱۴۳۱ روز تولد امام محمد باقر (ع)ساعت ۵.۵۵ بعد از ظهر دردونه مامان از لحظه ای که فهمیدم وجودداری تا همین حالا ؛ تا وقتی زنده  ام ؛ تا آخر دنیا قلبم برات می طپه و عاشقتم. پسرکم ؛ ممنونم به خاطر روزا و حس های زیبایی  که با وجودت بهم هدیه کردی.     تولدت مبارک   پسرکی کوچولو با وزن ۲۲۰/۳ و قد ۵۰سانت با سری پوشیده از موهای سیاه سیاه را تو بغلم  گذاشتن و من حس کردم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم.با اینکه اون لحظه خیلی درد داشتم ولی &nb...
27 فروردين 1391

شیرین کاری گل پسر

پسرم !الان که دارم برات مینویسم یک سال و۱۵روز از آومدنت گذشته .تو  این مدت برام فرصت سر خاروندن هم نذاشتی چه برسه به آپ کردن .   مامانی هروز تاساعت ۳۰/۱سرکاره بعد ازرسیدن به خونه با وجود خستگی وقتی تورو میبینه همه چیزرو فراموش میکنهُ ..وقتی برام جیغ  میکشی وبهم لبخند تحویل میدی ...وقتی شیرخوردنو ول نمیکنی انگار اولین باره داره شیر میخوری...وقتی که بعدازظهر به زور باید بخوابونمت چون  از صبح زود پا به پای ما بیدار بودی...وقتی به زور غذاتو میخوری اونم چند  قاشق کوچولو وبا اجبار مامانو وبابا شب میخوابی اونوقتکه من خدارو شکر میکنم به خاطر اینکه تورو برامون فرستاد تا هم...
27 فروردين 1391

روزهای پایان سال

پسر قشنگم    الان که دارم برات مینویسم تو خواب ناز کنار بابایی خوابیدی و مامان تو اداره منتظر تا زود بیاد و به تو برسه . از وقتی که بابایی شیفت ظهر میره اداره و میتونه تا ساعت ٢پیشت بمونه خیال مامانی حسابی راحت البته این موضوع حدود ٩ماهه که اتفاق افتاده.تابستون گذشته بابایی صبحها تو رو میبرد پارک وحسابی بهت خوش میگذشت.این روزهای آخر سالم هوا حسابی سرده و نمیشه تو رو بیرون ببریم.دیروز میخواستیم با هم سه تایی بریم خرید که آقا جون اومد بالا تا شوفاژ حمومو درست کنه .چون کارشون زیاد طول کشید دیگه نشد بریم و تو هم حسابی مارو اذیت کردی .تنها چیزی که تو رو اروم میکنه و مثل آب رو آتیش میمونه کارتون محبوب و مورد علاقت ب...
27 فروردين 1391

خنده ای قشنگ

عزیزم تا میتونی بخندچون میخوام از همه ی خنده های قشنگت عکس بگیرم. حتی دوست دارم خنده های قشنگت رو نقاشی کنم. چون نمیخوام هیچوقت خنده های قشنگت رو فراموش کنم . ...
27 فروردين 1391

تولد پسر عمه

    جمعه تولد محمدحسین بود .منو بابایی روز قبلش رفتیم براش یه پارک کودک گرفتیم . منم برای خودم و مامان جون کفش خریدم.بعد از ظهر جمعه ساعت ٥ حرکت کردیم . اونجا حسابی بهت خوش گذشت و آخرش هم کلی بادکنک بازی کردی . تو از همه خوش تیپ تر بودی .و عمه هات بهت میگفتن امیر علی !چقدر تیپ زدی .الهی قربون اون پاپیون لباست برم . از بس شیطونی کرده بودین تا رفتیم تو ماشین خوابیدی .در کل خیلی اقا بودی و زیاد مامانو اذیت نکردی.شام هم خوردی البته بعد از این که سفره جمع شد بردمت تو اتاق محمد حسین و تو سوار ماشینش شدی و من با هزار ترفند غذاتو بهت دادم.   دیگه کم کم نو فکر تدارک یه جشن تولد خوصوصی هستم .آخه تولدت نزدیکه .چق...
27 فروردين 1391

روز8فروردین

دیروز که مامان تا ظهر اداره بود .وقتی رسید خونه ساعت ٣٠/٢ .حسابی خسته و گرسنه  بود. اولین صحنه ای که مامان دید و موجب خستگی بیشتر شد دیدن خونه نا مرتب (وسایل سفر )و بعد ریختن تمام پودر بچه روی فرش  و تمام لباسات بود که نمیدونم بابایی کجا بوده که نفهمیده  و واسه خودت با خیال راحت بازی جدید انجام دادی بابایی هم برا اینکه از دلم دربیاره رفت یه کشک بادمجون خیلی خیلی خوشمزه درست کرد که خیلی مقبول افتاد.بعد از یه دوش حاضر شدیم برا عید دیدنی . اول رفتیم خونه عمو زاهد(دوست بابا) که تازه عروسی کرده .اونجا خیلی شیطونی کردی .منم مراقب بودم تا دسته گل به آب ندی که خدارو شکر بخیر گذشت .بعدش هم خونه عمه طیبه دعوت داشتیم که وقتی ...
23 فروردين 1391